رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

دوشنبه 20 آذر 1391 (بستنی خوردن رادین)

پسر کوچولوی قشنگم امروز برای اولین بار  بهت بستنی دادم و تو ام چه قدر از خوردنش لذن بردی و من فهمیدم که پسر کوچولوم عاشق بستنی ..نوش جونت باشه عزیزم...از این به بعد تند تند برات بستنی میخرم عزیزم... تازه اینم فهمیدم که تو طعم های مختلف دنت هم دوست داری...مثل بیسکوییتی...زعفرانی و ...که ماشالله این دنت هارم خیلی دوست داری...دو تا دندوناتم دیگه قشنگ در آمده و وقتی میخندی عین یه خرگوش کوچولو میشی و ادم میخواد گازت بگیره عزیزم....عاشقتم...خرگوش کوچولوی من.....
27 اسفند 1391

شنبه 18 آذر 1391

عزیزم...ماشالله خیلی بلا شدیا...هر چی بزرگ تر میشی وروجک تر میشی...دیگه تقریبا میتنم بگم راحت برای خودت میشینی و دیگه احتیاجی نیست پشتت بالشت بزارم و هواسم بهت باشه..دیگه داری برای خودت مردی میشی...تازه امروزم موقع شیر خوردن چنان بازومو گاز گرفتی که تا شب کبود شدو جاش موند..موقع شیر خوردن هم نمیدونم چرا جدیدا خیلی گازم میگیری...فکر کنم به خاطر دندونهاته که داره در میاد...وای...پس خدا به دادم برسه با دندون های کوچولوی تو عزیزم......
27 اسفند 1391

پنجشنبه 16 آذر 1391 (جشن دندانی رادین جون)

الاهی که خودم فدات بشم عزیزم....تو الان 7 ماه و 6 روزته و منو بابایی به خاطر در آوردن نگین های دندان قشنگت امروزو برات جشن گرفتیم و همه کار هارو انجام دادیم...فدات بشم چون امروز مهمون دارم و کار داشتم نتونستم خیلی بهت برسم عزیزم..اما تو امروز چون میدونستی مهمونی خودته و من حسابی کار دارم مثل همیشه اینقدر پسر خوبی بودی که حد نداشت و من راحت به کارام رسیدم عزیزم....مهمون ها که همه خاله ها و دایی و عموها و عمه هات بودیم...تقریبا یه بیست نفری میشدیم عزیزم...اما من و بابایی تا جایی که تونستیم سعی کردیم بهترین جشنو برات بگیریم...توام که وقتی مهمون ها امدن و مخصوصا دختر خاله و پسز خالهان تا تونستی اتیش سوزوندی اما خداروشکر خیلی پسر خوبی بودی عزیزم....
27 اسفند 1391

دوشنبه 13 آذر 1391

بالاخره تاریخ جشن دندانیتو معلوم کردم عزیزم....کلی کار دارم که باید انجام بدم...امروزک که رفتم کیکتو سفارش دادمو وسایل گیفتتو گرفتمو باید اماده کنمو کلی خریدای دیگه.....چه جشنی بگیرم برات من عزیزم....
22 اسفند 1391

سه شنبه 7 آذر 1391 (دومین خرابکاری رادین)

 عزیزم....ماشالله هزار ماشالله اینقدر وروجک و شیطون شدی که حد نداره ...جدیدا هم که سرو صدا و داد و بیدادت زیاد شده.. دیم با سرعت تمام یهو با روروئکت دوییدی و جارو شارژیمو پرت کردی رو زمی..خوب شد نشکست چون کلت و میکندم وروجک...هیچی دیگه...باید هر چیزی و که احتمال میدم دستت به خرابکاری بره رو از جلوی دستت جمع کنم.... خدارو شکر دست فرمونتم که به ماشینت خوب شده و تا من هر جا میرم میای دنبالم..از این اتاق به اون اتاق ...از اشپز خونه به پذیرایی...خلاصه برای خودت تو خونه دور دوری میکنی که بیا و ببین...فدات بشم وروجک....
22 اسفند 1391

جمعه 6 آذر 1391

قربونت برم پسرم...من خودم خیلی بد سرما خوردم...بعد از چند وقت متوجه شدم که تو ام سرماخوردی عزیزم... فدات بشم مامانی...ابریزش بینی داشتی اما حال عمومیت خوب بود..دیگه بردمت دکتر و دکتر هم گفت که این خدارو شکر سرما خوردگی نیست... و حساسیت فصلیه...فدات بشم...عزیزم...دیگه بهت دارو دادم تا یه کم بهتر شدی عزیزم.... وزنت 7.900 و قدت هم 70 س هست و از نظر دکترت همه چیت عالی بود خداروشکر...
22 اسفند 1391